خرید بک لینک
چه باید کـــرد پا در بند دوری هــــای بعد از تـــو  نشستن چشم در چشم صبوری های بعد از تو چرا در قهـــــوه خانه چشـــــم ها این قدر تاریک اند چه غمگین است قلیان ها و قوری های بعد از تو شبیه جــــاده ی  یک روستــــای نیمه متروکـــم که آشفته است خوابش از عبوری های بعد از تو غمت با آن چنان سوزی نشسته در صدای شب که خون می بارد انگشت چگوری های بعد از تو به نان و نور و داغاداغ آن تن می خورم سوگند که افتاد از دهان طعـــم تنــوری های بعد از تو اگـــر من زودتر رفتـــم بهشت اصلاً نمی خواهم نه حوری های قبل از تو نه حوری های بعد از تو بیا از گوشه ی چشمم بچین اشک و دعایم کن دعا کن دورباشد چشـــم شوری های بعد از تو....... + نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 9:19 توسط .......  | 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 1:23

مانده ام تا وسط معرکه گیری چه کنم؟ نشود پاره اگر بند اسیری چه کنم؟   عاشقی خواسته ام بود ولی حیرانم بپذیری چه کنم یا نپذیری چه کنم   تن تو شعله ی عشق است که گُر می گیرد پس بگو با تنم این جسم حریری چه کنم   تو زلیخایی و آخر تو جوان خواهی شد من بیچاره ولی با غم پیری چه کنم؟   کاسه های چه کنم را تو به دستم دادی بی تو با درد نداری و فقیری چه کنم؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:51 توسط .......  | 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 1:23

پلکش پرید و پنجره ها آفریده شد....... آواز خواند و حنجره ها آفریده شد.......   روزی اراده کرد به دنیا نظر کند آن دم که خواست، منظره ها آفریده شد.......   رقصید و دامنش تَ تَ تن تن غزل شد و در چین و روم پیکره ها آفریده شد   چشم حسود کور، نگاهش مرا گرفت بین نگاه ما گره ها آفریده شد.......   آمد، نشست، گفت سلام، آه زود رفت از آن به بعد خاطره ها آفریده شد.......   از عطر او نوشتم و عطار خلق شد با این ترانه، تذکره ها آفریده شد....... + نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:45 توسط .......  | 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 1:23

گره از گیسوان گشودی و شب ...تقدیر شاعران شرقی شد ...به هیچ قول و غزل ...قلندران کاکل افشان نکردند و ...خرقه نیفکندند ...مگر به مصرعی از دهان تو ...که نکته ی همیشه ی غزل است ...بهار نام گلی بود بر غنچه ی لبت ...که ماه فروردین فرود می آمد تا بشنود ...تابستان ...میوه ی رسیده ی اندامت ...در سبد پیرهن نمی گنجید ...پاییز ...دوباره زیر تازیانه های استخوان شکن توفان ...به شگفتی شکفتی ...سرتاسر زمستان را در برف ...با نعره های سبز سروستان قامت افراشتی ...بالا بلند....چهار فصل عاشقان ...به وصف روی تو رفت ...شعر شاعران ... همه هجرانی تو شد....... + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ ساعت 9:21 توسط .......  | 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 18:28

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم مایه ی خوشدلی آن است که دلدار آن جاست میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم خوردهام تیر فلک باده بده تا سرمست عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم جرعه ی جام بر این تخت روان افشانم غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز به فردا

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 18:28

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن مرا کم استاکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است.......سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست....... در شعر من حقیقت یک ماجرا کم استتا این غرل شبیه غزل های من شود چیزی شبیه عطر حضور شما کم استگاهی تو را کنار خود احساس می کنم اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است.......خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست آیا هنوز آمدنت را بها کم است.......؟؟؟

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 18:28

قدری بخند...خاطره ها را مرور کن چشمانِ شورِ فاصله را سوت و کور کن   قدری بخند و از دلِ این بغض های خیس مانند یک نسیمِ بهاری عبور کن   ای آبیِ نگاهِ تو دریایِ بیکــــــــــــران فکری به حالِ این منِ دربندِ تور کن   باران دوباره آمدنت را بهانه کرد… باران... دوباره کوچه ما را نمور کن   ....................... امشب بساط عیشِ مرا جفت وجور کن   وقتی حصارِ فاصله ویران نمی شود تنها بخند و خاطره ها را مرور کن....... + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 7:36 توسط .......  | 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:18

مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد ترسم این است که این رود به دریا نرسد این که آویخته از دامنه کوه به دشت میخرامد همه جا غلت زنان تا....نرسد ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ از زمین کام بگیرد... به من اما نرسد پشت هر سنگ، درنگی؛ پس هر خار، خسی حتم دارم که به همصحبتی ما نرسد ماه مایوس شد و موج به دریا برگشت بی سبب نیست که حتی به تماشا نرسد من به هر صخره از این فاصله میکوبم سر ترسم این است که این رود به دریا نرسد....... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 9:20 توسط .......  | 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:18

هر چند از تو خاطرم آزرده باشدبگذار لبخندت دلم را بُرده باشد مثل لب دریا عطش می آورد بازعشقی که آب از بوسه هایت خورده باشد وقتی سرت بر شانه ام باشد غمی نیستبگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد فرقی ندارد آشیانی هست یا نهدر چشم گنجشکی که جفتش مُــرده باشد آیینه در آیینه در آیینه ها... تو....نشکن... فقط بگذار ماتم برده باشد گاهی صدایم کن که این دیوانه ناگاهدر خواب آغوش تو جان نسپرده باشد....... + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 15:16 توسط .......  | 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:18

صفحه بندی